سرما خورده
A cup of coffee or A cup of coffin?
کتابی خواندم سر تا پا روانشناسی،و این چنین گفت که معادله ی به دست امده مساوی با حاصل آینده نیست.و اینکه این روز ها حواس را هم می توان از جایی خرید. بعد از اکنون انتظاری نیست!تنها یک نفر کافیست برای نداشتن همه چیز و یک نفر بسیار است برای فراهم ساختن زمینه آزار به خود.پس من از بیزاری خود اوج می گیرم و تمام زمینه را برای آزار تو به خود فراهم می کنم. اغاز زندگی نقطه ای صفر است از ارزوهای بر اورده نشده.اغلب از پا افتاده اندو در این حال محکومند گذشته اشان را به یاد اورند.و باز فراموشی در حد یک آرزو فرو می کاهد. پس من هستم که بگریم. دخترک مثل همیشه حرفش را نیمه تمام می گذارد.می زند زیر گریه.نقطه ای پیدا نمی کند.کهنگی تازه را حس می کند.حسابی ریشه داونیده است.اما فکر می کند کاش گلدان را یافته بود.اما جایش را که می داند.انگار اینه می تواند همه چی را ببیند! گرد و غبار روی دفترش را فوت می کند.دلش می خواهد کیف بکند. به کسی هم توجه نمی کند، اصلا نمی بیند.اما باز چشمها را ورق می زند و می خواند .بدون نقطه. و...،نگاه ترسان دخترک دستهای لرزان خالیش را که بی اراده مشت شده است ،می دزدد. کودکی محصور در پوسته اهکی٬ایا انتظار می کشد تا کسی دنیا دهد به او؟ او خود نخواسته بود. خواسته یا ناخواسته فشار اجبار ناگزیر وارد می شود.عوامل بازدارنده باز تکرار می شود برای نبودن!! باز هم فلسفه سرنوشت بر کرسی استادی جای می گیرد.او نمی خواست و کسی هم او را برای این تنگ.قبل از غوغا فریاد می زند برای توقف.ارزو می کرد ایا؟ یا خواهش؟خود نمی داند!اما لابه های او در کدامین فکر جای می گیرد!؟کارگر نمی افتد.زیبایی زود پژمرده می شودو بهای رنجش زودتر از ان!فرش زمین تنها تصویر او برای دیدن.شناور در اقیانوس گذشته ٬نمی تواند یک روز قبل خود را به یاد اورد!افسار گسیخته می شود.احساس تکرار را دوست دارد.اما عقل..؟! بگذارید او برود. چه کسی می خواهد باور کند؟ ارزوهایی که زنده زنده به خاک می سپارد.در چشمانش گم می شود.او اینگونه نمی خواست.زندگی اینجا نیست.دار و ندار٬کاش٬معنا٬داشتن٬قلب ساده و خوش باور٬تنهایی٬بهانه٬هوسهای جوانی٬اشنایی٬عقل٬حقیقت٬نداشتن٬اذار٬گرفتار ٬پایان!تلاش برای ساختن جمله زندگی و هزاران نقطه چین خالی دیگر...!! فرصت پژمرده می شود.این جهان منتظر او نبود. لحظه های پر از پر سش برای او انتظار می کشیدو دوباره خفگی.تصادفی با شکوه.هستی ا را که دزدید؟به کجا باید شکایت کند؟چه کسی باید رسیدگی کند؟قاضی کیست؟کجاست؟شاید متهم خود قاضیست؟! عوامل باز دارنده دوباره تکرار می شود.می خواهد پس دهد این هدیه نما را. چرا او نمی تواند برای خود باشد؟اجازه ندارد؟! محکوم شده است ٬بس همین.از یافتن میانبر به گذشته هر گز خسته نشد.کسی ٬چیزی مانع نفس کشیدن اوست.اما کمک نمی خواهد.ترس!! می ترسد.این ترس بر او غلبه می کند. درون ٬برون٬همراه اول.در می زند.تسلیم زانو می زنددر حضور میهمان عمر تاریخ.قدم می گذارد. بر روی تخت سنگی و سرد جای می گیرد برهنه.ترس تمام لمس می کند. با او عشق بازی می کند.به جای نمی گذارد از این تلقیح هیچ!!
| Design By : Night Skin |
